خرید بک لینک

درباره سایت

دلم مینویسد

امکانات وب

امروز روز اخری هست که در کربلا هستیم
حسی که داریم مثل پایان دنیاست
هرلحظه ای که میگذره بیشتر دلتنگ میشم
شنیده بودم که دل کندن سخت میشه اما نمیدونستم اینقدر
حالا خودمون داشتیم برای مراسم وداع با کربلا اماده میکردیم
امروز بعثه رهبری هم برای ما مراسم گذاشته بودن ،و به ما چادر هدیه دادن
و اونقدر گریه کردم که حس میکنم اشک چشم هام خشک شده
و گلویم هم میسوزه
امروز به معصومه میگم خب شیمیایی هم شدیم و حالا جانباز چند درصد میزنن ما رو
و امشب اخرین شب هست
شب وداع

امشب قرار بود که تا صبح بمانیم و ماندیم
احساس میکنم شدید مریض شدم بعد مراسم وداع و نماز به سرداب رفتیم تا کمی استراحت کنیم
بعد یکساعت استراحت رفتیم برای زیارت امام حسین و بعد نماز صبح تند تند رفتیم هتل تا زودتر بریم نجف
خداخافظ کربلا
....

حالا نجف رسیدیم ،انگار من رویا پشت سر گذاشتم و یا یک خواب ،خوابی طولانی
هتل ما در نجف عوض شد علت رو نفهمیدم
کلا من از اتفاقات همیشه عقب ترم مگه اتفاق برای خودم بیفته
اسم هتل جدید ما قائم هست
هتل کربلا هدی الوالی بود چقد سر اسمش من مشکل داشتم حالا خداشکر این هتل اسمش راحتره
چمدان ها از یکی ب دوتا تبدیل شده و حمل کردن مشکل تر
با کمک هم وسایل ب داخل اتاق میبریم
معصومه خیلی دختر خوبیه
و من خداشکر میکنم همسفر و هم اتاقی خوبی گیرم افتاده
اتاق اینجا کوچکتر هست
و ب خوبی دو هتل دیگه نیست....
حتی پنجره اش هم باز نمیشه و نمیدونم اون پشت چه خبره

حرم امام علی ،همه جمع شدیم تا مراسم اذن ورود بخوانیم
هوا گرم هست
هوایی نجف خیلی گرمتر از هوای کربلا هست
مراسم شروع میشود
من گریم نمیگیره
انگار اشک هام کربلا تمام شده
تمام طول مراسم ب دور برم نگاه میکنم ب حرم زل میزنم و زیر لب یه چیزهایی میگم شاید دعا شاید حاجت و یا شاید گلایه خودمم نمیفهمم

نماز خوندیم و همه جلوی ایوان طلا جم میشیم امشب فهمیدیم که پدر حاج اقای گروه فوت کرده
بعضی از بچه ها میگن شاید برگردد
زمزمه ها متفاوت هست هرکسی یک چیزی میگه
پرسوز میخوند ولی من باز گریه نگرفت
دعا خواندیم رفتیم هتل
من شدید مریض شدم
و فقط دارم قرص میخورم و در ۱۲ ساعت ۵ عدد قرص خشک کننده خوردم
دلم نمیخواد این روزها از دست بدم میدونم از این روزها کم پیدا میشه و شاید اصلا هم پیدا نشه

بلاخره سرما خوردگی کار خودش رو کرپ من رو ب زمین زد
برای نماز صب نتونستم حرم برم
اخ چقدر ناراحت شدم
ساعت ۷ بردن صافی صفا و خونه امام
برایم جالب بود دیدن خونه امام
اگر هوا گرم نبوده شاید جای بدی نبود
ب من اینجا هم ارامش داد

میریم وادی سلام ،ساعت پنج باید یه تیکه پیاده بریم ،چقد گرمه ،تو راه هرچی حاج اقا حرف میزنه متوجه نمیشم انگار تو عالم عوالم هستم
وقتی میرسیم فقط قبرهای عجیب غریب میبینم
قبرهای شبیه خونه های کوچیکه
میگن بعد مرگ اگه ادم خوبی باشیم روحمون اینجا میاد و اگر بد باشیم میره دشت برهوت
زیارت هود و صالح هم میریم
اینقدر که برنامه کودکشون دیدم تصورم از هود صالح همون تصویر انمیشینی هست
بعد وادی سلام میریم سمت حرم امام علی
عجله داریم که زودتر به نماز جماعت برسیم
اما به نماز جماعت ک نمیرسیم هیچ اصلا وارد صحن هم نمیتونیم بشیم و همون صحن بیرونی میمونیم
هوا گرم هست فاطمه و معصومه میرن دوباره وضو بگیرن من میرم نماز جماعت
میگن نماز جماعت ثواب زیادی داره
شاید نماز جماعت توی این هوا ثوابش بیشتر باشه خوندیم عرق ریختیم خیلی عرق ریختیم
کاش این زیارت ها و نمازها مقبول واقع بشه

ساعت دو نیم بیدار شدیم باید بریم مسجد کوفه ،این ساعت میریم تا ب گرما نخوریم ولی خب بنظرم اینجا همه ساعات گرما یکیه البته دو تا شیش غروب گرما غوغا میکنه
توی ماشین برای اینکه وضوم باطل نشه نخوابیدم حس دوباره وضو گرفتن ندارم
دوباره منو معصومه کنار هم نشستیم
مسجد کوفه اعمال خاص داره و اخر من نفهمیدم چهل رکعت نماز خوندیم یا هفتاد دو رکعت
بهرحال نماز زیاد خوندیم
بعد تمام نماز ب زیارت مختار ،هانی ،میثم تمار و کمیل رفتیم

F L:
امروز اخرین روزیه که داخل کشوره عراقیم
من سرما خوردگیم ب اوج رسیده ب زور برای نماز مغرب و عشا رفتم و برای مراسم وداع با امام علی نمیتونم برم نیاز ب استراحت دارم
حتی شام هم نتونستم بخورم معصومه و فاطمه رفتن من خوابیدم حدود ساعت دوازده اومدن گفتن وسایل جمع کنیم که پنج باید بریم فرودگاه
با حالا زار بلند میشم و وسایلم جم میکنم
و ساعت سه برای اهرین بار میرم حرم و بعد خداحافظی
چقد سخته جدایی
ساعت شیش و نیم سوار اتوبوس میشم میریم فرودگاه و با علافی چهار ساعت پیش ب سوی ایران و ساعت دو نیم فرودگاه ایران نشستیم
ب امید سفری دیگر

برچسب: سفر ادامه دارد و بهار,سفر ادامه دارد, نویسنده: مریم پارسامنش تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:54

صفحه بندی